|
وبلاگ شخصی علی جوهر دلنوشته ها و شعرهای سروده ام
| ||
|
در آغوشِ آنکه،دیر شناختمش»
«خدایا، مرا ببخش…» گمان میکردم من عاشقم، اما نه؛ این تو بودی که همواره عاشقی میکردی ، چه عاشقی! تو بودی که مرا از شهدِ جان و شیرهی نابِ هستی پروراندی؛ چه مادری! آنگاه که بر لبهی پرتگاهِ نیستی بودم، دستم را گرفتی؛ چه پدری! مدام گردِ شمعِ وجودم پر و بال زدی؛ چه پروانهای! از کودکی تا پیری در تمام لحظه های زندگی، آموزگارِم بودی؛ چه معلمی! هنوز آفتاب نزده، دلتنگم میشدی و با نسیمِ نوازشت از خواب بیدارم میکردی تا همکلامت شوم؛ چه هم صحبتی! در همه حال و در هر کجا، سایهبهسایهام بودی؛ چه دلبری! در التیامِ دردها، مرهمِ زخمهای تن و جانم بودی !چه طبیبی همنشینِ دلتنگیها و پناهِ غم غصه هایم بودی؛ چه غمگساری! محرمِ قصههای ناگفته و رازهای نهفتهام بودی، چه رازداری! خدایا! مرا ببخش… دیر دریافتم که تمامِ آن رنجها و بلاها، بهانهی وصل تو بود؛ هجرانی که خود، آغازی برای بازگشت است! چه فراقی! شگفتا که با همهی یاغیگری و گستاخیِ من، باز صدایم کردی و در آغوشی سرشار از خوشنودی، آرامم کردی؛ چه وصالی… « ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً » به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.
عشق بی کران
خدایا... ای خوشسیماترین سیرتِ هستی، و خوشآوازترین نغمهی آفرینش، روحم در عطشِ نگاهِ رخسارِ توست، تا ترانهگویِ غزلِ حضورت باشم، در آغوشِ بیکرانِ عشقت، آرام گیرم... بیخود از خود، محوِ تو، مستِ تو، با تو...
نغمه وابستگی
خدای من مهرآفرینم ، در دانه من، یکتای من. ، مونس و همدم من وجودم، جانم، روحم، نفسم، به تو بند است... إلهی! تو : معبودی ،مقصودی، مطلوبی، معشوقی ،مسجودی عشقم ! تو : دلنواز، دلنشین و دلبند منی . من : وابسته ،دلبسته و دلتنگ توام خالق من! مبادا : دل آزارت شوم ، که دل گیر و دلخورم شوی بی همتای من! دلی سرشار از عشقت ، لبی نجوا از ذکرت، سرشتی پاک از نیکت به من عطا کن پناهگاه من! مرا در آغوشت که امن ترین و گرمترین جای عالم هستی است پناه بده.
مشتاق دیدار
خدایا... دلم خستهست، اما هنوز به تو دل بستهست. زخمها بر تنم نشستهاند، و حسرتها در جانم جوانه زدهاند، اما در میان این تاریکی، روشنایی نگاه تو را جستوجو میکنم. در قفس دنیا، چون پرندهای بیقرار، به امید نسیمی از سوی تو، بال میزنم… نه برای گریز، بلکه برای رسیدن. غمها مرا نرم کردهاند، زخمها صدایم را آهستهتر کردهاند، و در این خاموشی، تنها تویی که صدایم را میشنوی. لبخند بر لب دارم، نه از شادی، بلکه از ایمان به نوری که در پس پردهی غم پنهان است. دلم آتشزده، اما این آتش، شوق دیدار تو را شعلهورتر کرده است. تو میدانی، ای محبوب بیهمتا، که اگر این درد نبود، شاید در دام دنیا گم میشدم، بیآنکه طعم عشق تو را بچشم. اکنون، با تمام خستگیام، با تمام اشتیاقم، زمزمه میکنم: إلهی، شوقاً إلی لقائک... خدایا مشتاق دیدارتم ...
ذوق وصال
خدایا التیامی در تنم ، خستگی در جانم، شوقی در روحم و مشتاق به دیدار. اما اراده و تقدیری در سرنوشت و مشیت به ماندن. تن ، روح و جانم به اراده توست ، می مانم ذوقی به وصال ، شوقی به لقاءو چشم انتظاربه دیدار ، تا کی رسم به دلدار
رشد متعالی
خدایا، یاریام کن تا پنجره دلم را به سوی نور تو بگشایم بذر وجودم را در خاک مهر تو بیفشانم و با آب حیاتت، جانم را سیراب کنم تا جوانههای امیدم در پرتو حکمتت بالنده شوند شکوفههای روحم با نسیم اندیشهات شکوفا گردند نهال زندگیام را در گلدان عشق تو بنشانم و میوههای عمرم، رنگ و طعم و عطر تو را بگیرند
عذر به درگاه خداوند
خدایا عذرم را بپذیر که گاهی همچون غزالی تیزپا ، جستان و خیزان ، به این سو و آن سو می رمیدم و آنقدر سرگرم و سر به هوا از حریم حفاظت شده ات دور می شدم که اگر طوق مهار برگردنم نبود، سرکش وار به پرتگاه و یا در دام صیاد شیاد می افتادم
ای خدای مهربان ما را از بند جفای خلق برهان و دلمان را چنان کن که با بندگان تو به مهر و انصاف رفتار کنیم تا در آینه رحمتت جز نور و آرامش نبینیم....
آرمش دل بی قرار خدایا، کشتی دلم را از تلاطم امواج روزگار به ساحل سکینه و نور حضورت برسان، که جز تو پناهی نیست در میان این طوفان بیقرار.
در آغوشِ آنکه،دیر شناختمش»
«خدایا، مرا ببخش…» گمان میکردم من عاشقم، اما نه؛ این تو بودی که همواره عاشقی میکردی ، چه عاشقی! تو بودی که مرا از شهدِ جان و شیرهی نابِ هستی پروراندی؛ چه مادری! آنگاه که بر لبهی پرتگاهِ نیستی بودم، دستم را گرفتی؛ چه پدری! مدام گردِ شمعِ وجودم پر و بال زدی؛ چه پروانهای! از کودکی تا پیری در تمام لحظه های زندگی، آموزگارِم بودی؛ چه معلمی! هنوز آفتاب نزده، دلتنگم میشدی و با نسیمِ نوازشت از خواب بیدارم میکردی تا همکلامت شوم؛ چه هم صحبتی! در همه حال و در هر کجا، سایهبهسایهام بودی؛ چه دلبری! در التیامِ دردها، مرهمِ زخمهای تن و جانم بودی !چه طبیبی همنشینِ دلتنگیها و پناهِ غم غصه هایم بودی؛ چه غمگساری! محرمِ قصههای ناگفته و رازهای نهفتهام بودی، چه رازداری! خدایا! مرا ببخش… دیر دریافتم که تمامِ آن رنجها و بلاها، بهانهی وصل تو بود؛ هجرانی که خود، آغازی برای بازگشت است! چه فراقی! شگفتا که با همهی یاغیگری و گستاخیِ من، باز صدایم کردی و در آغوشی سرشار از خوشنودی، آرامم کردی؛ چه وصالی… « ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً » به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.
عشق بی کران
خدایا... ای خوشسیماترین سیرتِ هستی، و خوشآوازترین نغمهی آفرینش، روحم در عطشِ نگاهِ رخسارِ توست، تا ترانهگویِ غزلِ حضورت باشم، در آغوشِ بیکرانِ عشقت، آرام گیرم... بیخود از خود، محوِ تو، مستِ تو، با تو...
نغمه وابستگی
خدای من مهرآفرینم ، در دانه من، یکتای من. ، مونس و همدم من وجودم، جانم، روحم، نفسم، به تو بند است... إلهی! تو : معبودی ،مقصودی، مطلوبی، معشوقی ،مسجودی عشقم ! تو : دلنواز، دلنشین و دلبند منی . من : وابسته ،دلبسته و دلتنگ توام خالق من! مبادا : دل آزارت شوم ، که دل گیر و دلخورم شوی بی همتای من! دلی سرشار از عشقت ، لبی نجوا از ذکرت، سرشتی پاک از نیکت به من عطا کن پناهگاه من! مرا در آغوشت که امن ترین و گرمترین جای عالم هستی است پناه بده.
مشتاق دیدار
خدایا... دلم خستهست، اما هنوز به تو دل بستهست. زخمها بر تنم نشستهاند، و حسرتها در جانم جوانه زدهاند، اما در میان این تاریکی، روشنایی نگاه تو را جستوجو میکنم. در قفس دنیا، چون پرندهای بیقرار، به امید نسیمی از سوی تو، بال میزنم… نه برای گریز، بلکه برای رسیدن. غمها مرا نرم کردهاند، زخمها صدایم را آهستهتر کردهاند، و در این خاموشی، تنها تویی که صدایم را میشنوی. لبخند بر لب دارم، نه از شادی، بلکه از ایمان به نوری که در پس پردهی غم پنهان است. دلم آتشزده، اما این آتش، شوق دیدار تو را شعلهورتر کرده است. تو میدانی، ای محبوب بیهمتا، که اگر این درد نبود، شاید در دام دنیا گم میشدم، بیآنکه طعم عشق تو را بچشم. اکنون، با تمام خستگیام، با تمام اشتیاقم، زمزمه میکنم: إلهی، شوقاً إلی لقائک... خدایا مشتاق دیدارتم ...
ذوق وصال
خدایا التیامی در تنم ، خستگی در جانم، شوقی در روحم و مشتاق به دیدار. اما اراده و تقدیری در سرنوشت و مشیت به ماندن. تن ، روح و جانم به اراده توست ، می مانم ذوقی به وصال ، شوقی به لقاءو چشم انتظاربه دیدار ، تا کی رسم به دلدار
رشد متعالی
خدایا، یاریام کن تا پنجره دلم را به سوی نور تو بگشایم بذر وجودم را در خاک مهر تو بیفشانم و با آب حیاتت، جانم را سیراب کنم تا جوانههای امیدم در پرتو حکمتت بالنده شوند شکوفههای روحم با نسیم اندیشهات شکوفا گردند نهال زندگیام را در گلدان عشق تو بنشانم و میوههای عمرم، رنگ و طعم و عطر تو را بگیرند
عذر به درگاه خداوند
خدایا عذرم را بپذیر که گاهی همچون غزالی تیزپا ، جستان و خیزان ، به این سو و آن سو می رمیدم و آنقدر سرگرم و سر به هوا از حریم حفاظت شده ات دور می شدم که اگر طوق مهار برگردنم نبود، سرکش وار به پرتگاه و یا در دام صیاد شیاد می افتادم
ای خدای مهربان ما را از بند جفای خلق برهان و دلمان را چنان کن که با بندگان تو به مهر و انصاف رفتار کنیم تا در آینه رحمتت جز نور و آرامش نبینیم....
آرمش دل بی قرار خدایا، کشتی دلم را از تلاطم امواج روزگار به ساحل سکینه و نور حضورت برسان، که جز تو پناهی نیست در میان این طوفان بیقرار.
برچسب ها : راز و نیاز با خدا ، علی جوهر ، دلنوشته ای با خدا ، [ جمعه 2 مرداد 1405 ] [ 11:57 ] [ علی جوهر ] [5 بازدید]
|
||
| [ طراحی : پیچک ] [ قدرت گرفته از : بلاگ ایران ] | ||